چند کلمه درباره شهر کتاب

حداقل پنج شش سالی می شود که مشتری پر و پا قرص شهر کتاب هستم، به ویژه شهر کتاب مرکزی سر کلاته، که هر بار که کسی می پرسد شهر کتاب مرکزی همان که سر زرتشت است باید بگویم نه خیلی وقت است جایش عوض شده، و چه خوش به حال من که کافیست 20 دقیقه ای قدم بزنم و برسم به شهر مورد علاقه ام.

گاهی هم از سر کار با دوستم قرار می گذارم و یک راست تاکسی سوار می شویم و اگر راننده مسیرش بخورد لابه لای ازدحام خودروها ما را درست روبه روی ویترین هوس انگیز و شیشه های رنگی اش پیاده می کند و ما پیش از وارد شدن از در و سلام به نگهبان همیشه مهربان، چند دقیقه ای بیرون می ایستیم از کتابهای خوانده و نخوانده در ویترین حرف می زنیم.

شهر کتاب مرکزی به جرات خواستنی ترین جای تهران است برای من، حتی از پارک ملت هم برایم دوست داشتنی تر است. از فضای گسترده پر از کتابش گرفته و از پرنده های سفالی سمت راست در ورودی، از میز بزرگی که الان چند ماهی است ماهنامه شهر کتاب را هم رویش می گذارند، از فروشنده پرحوصله اش گرفته تا مبل های تک نفره ای که می توانی لم بدهی و کتاب بخوانی در آغوششان، تا چای لیوانی بزرگ کافه اش و مرد شوخ طبع کافه که از جناب خان خوشش میاد و مرا به نگاه کردن تشویق می کند. و بعد هم پله هایی که می روند پایین و می رسند به شهری پر از لوازم نوشتنی که قرار است برای بچه ها باشد اما بیشتر دل بزرگترها را آب می اندازد.

اگر حسش باشد و وقت، اول سر فرصت کتابهای فارسی و ترجمه شده و تازه ها و پرفروش ها را نگاه می کنیم، درباره شان حرف می زنیم و یا برای دوستی کتابی میخریم و بعد به طبقه بالا که بخش مورد علاقه مان است می رویم وگرنه از همان اول می رویم سر اصل مطلب، یک راست پله ها را می رویم بالا هر بار به شوق اینکه کتاب خارجی جدیدی آمده باشد برای خواندن اما …

شهر کتاب مرکزی هر سال چهار نمایشگاه دارد، بهار، تابستان، پاییز و زمستان و هر بار من سعی میکنم در اولین روز نمایشگاه خودم را برسانم تا شاید پیش از تمام شدن کتابهای تازه بتوانم چندتایی کتاب بخرم و چند روزی سرگرم باشم و خوشحال البته.

باید مثل من مشتری پر و پا قرص شهر کتاب باشید تا امای صحبت مرا متوجه شوید. من عاشق زبان پارسی ام، زبان مادری ام، زبان پدری ام، زبان دوستی هایم، زبان دردِدل هایم و زبان شعر های حافظ و سعدی و حمید مصدق و سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد و زبان داستان های مصطفی مستور و عباس معروفی و جلال آل احمد و سیمین دانشور و زویا پیرزاد. من اگر دلم بگیرد یک غزل سعدی میخوانم و جان می گیرم، من هر بار که میروم شهر کتاب سراغ از پیرزاد میگیرم و امید به انتشار کتاب تازه ای از او. من عاشق داستان کوتاه فارسی ام و یک تار مو داستانهای کوتاه ایرانی را با هزار داستان بلند همه زبانهای دیگر تاخت نمیزنم اما …

من سالهاست عاشق یادگیری زبانم، شاید این شیرینی زبان فارسی باشد که مرا شیفته زبان های دیگر کرده است، دوست دارم زبان های دیگر را یاد بگیرم و پز قشنگ تر بودن و روان تر بودن و سلیس بودن زبان مادری ام را به آنها بدهم، سالهاست که زبان انگلیسی را یاد گرفته ام و به قول زبان دوستان به زبان انگلیسی مسلطم، انگلیسی بلد بودن تنها به خاطر میل شخصی ام بوده و قصد مدرک گرفتن و از “اینجا” رفتن را هم ندارم، قرار است تا ابد بست بنشیم در سرزمین مادری ام، فارسی حرف بزنم و فارسی بخوانم و شاید هم گاهی انگلیسی … اگر خدا بخواهد و خب بعد هم مدیران محترم شهر کتاب …

قصه غم انگیزی است وقتی بخواهی روی پایت بایستی و بقیه از سر حسادت بخواهند زمینت بزنند، اینکه شهروند قدرت برتر منطقه باشی و در تحریم، اینکه فقط به خاطر اینکه ایرانی هستی نتوانی از سایت ادوبی برنامه پی دی اف خوان دانلود کنی و ناچار باشی به وی پی ان وصل شوی، غم انگیز است که نتوانی حتی اگر وسع مالی داشتی از آمازون کتاب مورد علاقه و یا حتی مورد نیازت را سفارش دهی، چرا که ایران جزو کشورهای ثبت شده در فهرست شان نیست، و خیلی غم انگیزهای دیگر، اما …

شاید غم انگیز تر این است که هر فصل که ایمیل شهر کتاب مرکزی را دریافت می کنی و خبر از نمایشگاه فصلی شان می گیری دلت هرّی
بریزد و بنشینی و برنامه روزهای آتی ات را جوری بچینی که حتما در روز اول نمایشگاه سری به کتابهای از آن سوی آب آمده بکنی و غم انگیز است که هر بار که به پاگرد کتابهای خارجی رسیدی بدانی باز هم همان شهر است و همان کتاب ها …

چقدر خوب است که با آوردن کتاب های به روز با جلدهای قشنگ و رنگارنگ کوچکترها را به کتاب خواندن دعوت کنیم و چقدر خوب است که در بخش کتابهای خارجی کلی از آثار کلاسیک ادبیات غرب را به زبان اصلی در اختیار علاقه مندان قرار دهیم و چقدر خوب است که اگر کسی جایزه نوبل ادبیات را برد کتابهایش را هر چه سریعتر موجود کنیم تا همه خواننده هایی که کتابهای بِرَند می خوانند از قطار کتاب خواندن مدرنشان جا نمانند اما …

کتاب کلاسیک و مجموع کتابهای ارباب حلقه ها و بازی تاج و تخت و کتاب های آلیس مونرو (بعد از نوبل بردنش) اگر چه خواندنشان دلچسب است اما شهری که هر بار به آن سر بزنی چه بعد از شش ماه و چه بعد از شش سال هنوز در قفسه هایش همان مجموعه آثار دیکنز و شکسپیر و همان جین ایر فقط با جلد رنگین تری باشد، همان آثار نویسندگان فیلسوف به زبان های انگلیسی، فرانسه و آلمانی، چه شهر کوچکی است، انگار این شهر فقط کتابهایی که صد در صد مشتری دارند را دوست دارد و انگار شهردار این شهر هرگز قصد ریسک کردن ندارد. بخش کتابهای خارجی که فقط آثار کلاسیک باشد و ارباب حلقه ها، مثل این است که به طبقه کتابهای فارسی بروی و فقط حافظ داشته باشد و سهم من! حافظ تکرار نشدنی است و سهم من خواندنی اما غم انگیز است اگر همه عمرت فقط حافظ خوانده باشی و هیچ از داستان های کوتاه مستور و آل احمد چیزی ندانی.

غم انگیز است که دستت به آمازون نرسد و جیب خالی دانشجوییت هم و غم انگیز است که دستت فقط به شهر کتاب برسد و شهر کتاب هم فقط دستش به ارباب حلقه ها.

و هر بار با فروشنده های مهربان گرم بگیری و عاجزانه لب خندزنانه ناامیدانه التماس کنی و خواهش که نام نویسنده های انگلیسی موردعلاقه معاصرت را برایت در سیستم شان جستجو کنند و بعد بگویند که این کتاب را ندارند و بعد تو بخواهی که اگر می شود آن را به فهرست کتابهای سری بعد سفارششان اضافه کنند و آن ها هم سر تکان بدهند که یعنی شاید و تو بدانی که این هم یک قول تو خالی است.

شهر مورد علاقه من از بیرون رنگی رنگی و هوس انگیز است و از تو خاکستری، خالی از کتابهایی که باید پیش از مردنت بخوانی.

کاش همانقدر که من شهرم را دوست داشتم، شهرم هم گاهی مرا دوست داشت و کاش به غیر از احتمال فروش کتابها، به حال کتابخوان ها هم نگاهی می انداخت.

photo_2016-02-14_08-13-31

Advertisements

A rabid feminist writes…

Tags

, , , , ,

Last week, the anthropologist Michael Oman-Reagan asked: Why does the Oxford Dictionary of English portray women as “rabid feminists” with mysterious “psyches” speaking in “shrill voices” who can’t do research or hold a PhD but can do “all the housework”? The Oxford dictionary he was talking about was the one that comes with Apple devices […]

https://debuk.wordpress.com/2016/01/26/a-rabid-feminist-writes/